بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیا.. بی پوشک...

1392/6/26 16:28
نویسنده : مامان نسرین
458 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...

عزیز دلم... بردیای نمکدونم...

این  روزا وقتی بغلت میکنم... یه فرقی کردی... اونم اینکه پوشک نداری!

بعد از گذشت حدود یک ماه... دوباره پروژمونو آغاز کردیم و تو این بار سنگ تموم گذاشتی و مثل همیشه نشونم دادی که نباید تو رو دست کم بگیرم...

هنوز به جرات نمیتونم بگم پروژه پوشک گیری تموم تمومه....  ولی از اوضاع احوال حال حاضر هم خوشحالم...

ممنونتم.

شیطونیات هم که تمومی نداره... جدیدا تا میبینی منو یا بابایی میرین حموم یاWC   با سرعت تمام میای و برق و خاموش میکنی... هر چی بیشتر خواهش و التماس کنیم که لامپ و روشن کنی تو بیشتر ذوق میکنی که ما رو تو مخمصه گذاشتی... و اینگونه است که ما به خنده های تو پشت در دستشویی هم خوشیم!

هرز گاهی بند میکنی به چند تا خوراکی و هر لحظه و هر ساعت درخواست میکنی... این روزا هم گیر دادی به آدامس(که نمیدونم جطوری و از کجا شروع شد!  چون منو بابایی اصلا اهل ادامس خوردن نیستیم!)   بلال  ( اونم باید خودت پوست بگیری... خودت کباب کنی... خودت بذاری تو آب نمک... خودت با این بلال کل خونه رو سیاه کنی!!!) و  آناناس   ( که اگه هوس کنی و نداشته باشیم کل ساختمون و به هم میریزی).  لطقا همه چی بخور... از همه چی...

قصه های توی کتاب و خیلی دوست داری... خوب تو ذهنت میمونن...  عاشق اینی که با هم کتاب ورق بزنیم و داستانو برات تعریف کنم....

گاهی اوقات چند تا داستان و قاطی میکنی و یه قصه جدید در حد دو سه خط میسازی... خیلی شنیدنیه...

هلاک این سلام گفتناتم... سلام مامانی... سلام عمه.... سلام بابا جون... سلام حموم!!  سلام  کفش... سلام ماشین!!

هر لغت  و جمله  جدیدی که میگی یه کم برامون نا مفهومه از هم خانواده های اون کلمه ها استفاده میکنی  تا موضوع برامون جا بیوفته...

مثلا کاپشن میخوای توی این گرما... بهمون میگی  لباس بالون میاد ترده...(لباس وقتی که بارون میاد و سرده)...

 یا مثلا رنگ انگشتی زرد و میخواستی هی میگفتی:درد... برای اینکه ما متوجه بشیم گفتی: ای بابااااا  آبی سبز  درد 

دستت به تموم دستگیره درها... کلید و پریز ها میرسه... ماشالله قد کشیدی پسر پنجاه سانتی ما...  ولی اینم خودش یه نگرانی جدیده.... به خیر بگذره الهی..

اینا رو داشته باش ... تا به امید خدا پست بعدی با عکس پسر خوشگل و دوست داشتنی دایی سعید  میام...

بردیا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

الهه
28 شهریور 92 23:24
عالییییی بود.آخی دانشگاه که شروع شه نمیتونم زود به زود بیام اما باز بهت سرمیزنم بردیا جونی...غذا بخور زیاد بخور که بزرگ شی قربون سر به سر گذاشتنت جوجه طلایی!دوست دارم


ممنونم... من کهشما رو نمیشناسم... ولی خوشحالم ازینکه به ما سر میزنید
ندا مامان یاسمین زهرا
30 شهریور 92 0:59
عزیزم عاشقتم به خدااااااا


ممنونم ندا جون... نظز لطفتونه... ببوس یاسی شیرین زبونو
هدی مامان مبین
30 شهریور 92 9:06
مبارک پوشک گیرون
قلبون گیر انداختن ات چراغ خاموش ویییی
عکستو قربون فشن کوچولو! عاشق این راهنماییاتم ،،،درد!


مرسی هدی جون... گیر انداختنش دیدنیه..
دزیره
31 شهریور 92 19:05
عزیزم عاشقشم خیلی ماهه این پسرت. یعنی مردم از خنده وقتی خوندم آبی سبز درد.
♥ مامی ملودی جون ♥
4 مهر 92 11:06
الهی فدای همه شیطونیات بشم . فدای سشوار کردنت نسوزی عشقه خاله


حداسمون هست... ممنون خاله
الهه
11 مهر 92 19:45
من دانشجوی مهندسی بهداشت حرفه ای ام دانشگاه گیلان و البته عاشق نی نی ام.از عکسها و مطالبی ک میذارید لذت می برم.درس حسابی عکس می ندازید آخه نمیدونم چرا ملت میگن واسه چی تو فیس بوک عکس نی نی های ایرانی کم لایک میخوره؟!خو یکی نیس بهشون بگه شما بلد نیستی عکس بندازی!تازه کیفیت عکساشونم پایینه!خلاصه که کارتون درسته موفق باشید